مناجات- 6
الهی آب عنایت تو به سنگ رسید و سنگ بار گرفت و سنگ درخت رویانید ، درخت میوه و بار گرفت و درختی که بارش همه شادی و طعمش همه انس و بویش همه آزادی درختی که بیخ آن در زمین وفا ، شاخ آن بر هوای رضا و میوه ی آن معرفت و صفا حاصل آن دیدار و لقا .
الهی از جود تو هر مفلسی را نصیبی است از کرم تو هر دردمندی را طبیبی است و از سعت رحمت هر کسی را بهره ایست و از بسیاری صواب بر تو هر نیازمندی را قطره ایست و بر سر هر مومن از تو تاجیست و در دل هر محب از تو سراجیست و هر شیفته ای را با تو سروکاریست و هر منتظری را آخر روزی شرابی و دیداری است .
الهی دانی به چه شادم ، به انکِ نه به خویشتن به تو افتادم .
الهی تو خواستی نه من خواستم و دوست بر بالین دیدم چو برخاستم . الهی می ترسم از آنکِ نه ارزم و ز آنک نه ارزم چه سازم ، جز آنکِ می سوزم ، تا از این افتادگی برخیزم . الهی از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم و ناچاره را چه آمیزم و در هامون کجا گریزم .
ای خالق ذوالجلال و ای بار خدای
تا چند روم در به در و جای بجای
یا خانه ی امّید !،مرا در بــــــر بند
یا قفل مهمّـــات!، مرا در بگشای
الهی شغل آنجاست ، کز تو خبر و عیش آنجاست کز تو نظر . الهی به فضل خویش مرا بنواز و به عدل خویش مرا مگذار
یارب دل پاک و جـــــــان آگاهم ده
آه شب و گریـــــه سحـرگاهم ده
در راه خود اوّل زخودم بیخود کــــن
بیخود چو شدم زخود بخود راهم ده
روزی فرا خواهــد رسیــد که